زند گی يعنی شب نو، روز نو، اند يشه ی نو...
دوست معمولی:هرگز گریه شما را نمی بیند یادم رفت بگم دوست واقعی کسیه که نظر یادش نره دوستان عزیز :: من یک هفته نیستم .. خداحافظ عکسهای طنز و دیدنی بقیه عکسها رو حتما در ادامه مطلب ببینید ((جالبه )) تا آخرش بخونید! پشیمون نمیشین! در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . » مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !» داستان غدير خم زندگیم میدم برات جونم رو میزارم به پات هر جا بری میام باهات اگه بگی دوستت دارم بهار به عشقه دیدنت همیشه بی قرار باشه ماهو اشاره می کنم از تو شبات جنب نخوره خورشید رو گوش مالییش میدم اگه دلت ازش پره جونم رو میزارم به پات اگه بگی دوستت دارم هر جا بری میام باهات/میشم یه رویا تو شبات یه خواب شیرین تو چشات/اگه بگی دوستت دارم دریا رو میبرم به خواب کویر و بیدار می کنم شبنم رو تنها میزارم با برگ داغ گونه هات یه دسته داوودی واسه زینت گلدونه صدات جونم رو میزارم به پات اگه بگی دوستت دارم اسممو با دلت بیار واسه همیشه نه یه بار دنیا رو میزارم کناراگه بگی دوستت دارم بمون که با بودنه تو کم بشه روی فاصله مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: “پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند” مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.” زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: “چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!” مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!” نتیجه ی اخلاقی داستان: ” ما نباید بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کنیم.” همزمان با عيد قربان دلت را قرباني محبت ،عشق ،صميميت و مهرباني من کن . ==================== هميشه آرزو داشتم جگرتو بخورم و الان خيلي خوشحالم. چون فردا ديگه به آرزوم ميرسم. ==================== اين روزا خيلي مواظب خودت باش ==================== چند روز ديگه بيشتر زنده نيستي، ==================== اين دو سه روز رو رژيم بگير تا لاغر شي که انتخابت نکنن! اينو به بقيه گله هم بگو. ==================== عيد قربان نزديکه، اين جماعت براشون گاو و گوسفند فرقي نمي کنه… نگرانتم! ==================== عيد قربان نزديک است تا مي توني علف بخور قيمتت بره بالا ==================== عيد قربون پارسال که در رفتي امسال چيکار مي خواي بکني؟ ==================== اگر زنده اي sms بده (طرح آمار گيري از بازماندگان عيد قربان) ==================== به حرمت آفريده شدن اولين گوسفنده آسماني که جان حضرت اسماعيل را نجات داد 7 مرتبه با صداي بلند بگو بع بع ==================== عيد سعيد قربان لغو شد ! ( ستاد روحيه دهي به گوسفندان ) ==================== بهت تبريک ميگم ، کاري که تو کردي واقعا شاهکار بود .خيلي حرفه اي هستي، هيچکي فکرشو نميکرد بتوني ديروز از زير تيغ فرار کني تو باعث افتخار بقيه گوسفندايي! ==================== عيد قربان ، پر شکوهترين ايثار و زيباترين جلوه ي تعبد در برابر خالق يکتا بر شما مبارک ==================== عيد سعيد «قربان»، جشن «تقرب» عاشقان حق مبارک!!! ==================== روز اوج بندگي و تجلي ايثار ابراهيمي مبارک. ==================== نام نويسي جهت اعزام فوري به حج تمتع امسال شروع شده است جهت اقدام به دفتر تهيه و توزيع چهار پايان جهت ذبح در عيد قربان اقدام فرمائيد !!! ==================== عيد سعيد قربان ، جشن «تقرب» عاشقان حق مبارك. ==================== ==================== ==================== زندگیتان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاكی چشمه زمزم.
عکس طنز :: آنفولانزا به روش دلنوازان !! نویسنده این مطلب : [rahefarda] مرغ دل خال لبت دیدو گرفتار تو شد فکر و اندیشه شب و روز به پندار تو شد دیده راخواب حرام است کنون شب همه شب تا گرفتار بـــدان دیـــده بیمـــــــار تو شد بیخود از خود شدم و هیچ ندانم چه کنم زان دمــی دیــــده من مایــل دیدار تو شد مسجد و مدرسه و دیر و کلیسا همه جا چشم و دل طالب آثار و هم اسرار تو شد هرکسی وصف تو از بلبل شیدا بشنید دل زکف داد حریصانه خریدار تــو شـــد دل بیمار من گمشده در گلشن عشق طالب وصل وجود گل بیــخار تـــــو شــد ......... را مددی کن که فرو مانده به راه دیر گاهی است که در مانده به افکار تو شد ۸۰% بقيه زن دارند !!! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند ، بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * بقیه اس ام اس ها در ادامه مطلب قصد ستیز دارد غم با دل غمینم در هر زمان به هرجا بنشسته در کمینم از باغ آرزوها کی باغبان گذارد بوئی کنم گلی را یا غنچه ای بچینم در گرد باد هستی چون ذره ای روانم گاهی بر آسمانها گه بر سر زمینم چاره نکرد دردم باغ و گل و بهاران یارب کدام تدبیر باید دل حزینم دل میرود زدستم صاحبدلی ندارم تا بسپرم امانت در دست آن امینم عشق و جنون ما را کس متهم نباشد بیراه رفتن دل علت شده چنینم هر کس نصیب و سهمی دارد زخوان دنیا زین رو هماره غم شد مانوس و همنشینم گردو غبار راهت بر دیده سرمه کردم ترسم بمیرم آخر رخسار تو نبینم با اندک بضاعت در ریزد از کلامم کو زر شناس عارف گوید صد آفرینم بیهوده دل مسوزان بر مهدی ای طبیبا کاری نمی توان کرد چون از ازل همینم ای باران
به ادامه مطلب هم یه سری بزنید کجای زمینی عشق من؟ من در جاده تنهایی گم شده ام در سکوتی پر از آزردگی رها در دریایی از اشک بی خبری غرق در کهکشانی از ستاره های خاموش آویزان و در آتش عشق تو می سوزم آهسته فریادی خاموش در درونم میمیرد لبهایم تشنه گفتن کلامی شاد و گوشهایم از شنیدن کلامی محبت آمیز نا امید چشمهایم به جاده دوخته شده جاده ای بی انتها که شاید به ساحلی دور ختم میشود روحم از تنهایی یخ بسته وجسمم گرمای وجودت را می خواهد اما کجاست تویی که دستهایم را بگیری؟ بیا تا در دامان دشتها رها شویم با هم
کدامین ستاره برای زنده بودن من چشمک می زند؟ ترانه با هم بودنمان در کدامین سیاره می پیچد؟ در کدامین لحظه با تو خواهم بود؟ کجاست دستهای گرمت ؟ کجای زمینی عشق من؟ می خواهم با تو باشم از سمت عشق آمدی وبه شهر فراموشی رفتی؟ آغوش با طراوت مرگ و گرمی خاک گور مرا می خوانند ومن در انتظار رویش دوباره دستهای توام و تلفظ کلامی مهر آمیز از لبانت آنقدر در این انتظار غرقم که خاموشیه ستاره زندگیم را نفهمیدم وتمام نبودنت را درک نکردم
کجای زمینی عشق من؟ می زند آهسته باران می نشیند روی خانه باز هم مثل همیشه من کنار شیشه هستم می زند باران صدایم می نشیند توی ایوان شعر می خواند برایم شعرهایش خوب و زیبا مثل لالایی مادر می نویسم شعر او را با مدادم توی دفتر خوشا مرغي که در کنج قفس با ياد صيادش ... چنان خرسند که پندارند آزادش ... نميگويم فراموشش مکن ... گاهي بياد آور ... اسيري را که ميداني نخواهي رفت از يادش مثل همه بازيگران جواني كه با حضور در يك كار به عرصه هنر و بازيگري معرفي ميشوند، شاهرخ استخري هم با تلهفيلم «تلخون» با نقش خوب و بازياي ديدني به اين حيطه آمد. حالا او در سريال «دلنوازان» و نقش «بهزاد» خاطره بازي ماندگارش در «تلخون» را زنده كرده و با همان توانايي و جذابيت به نقشآفريني پرداخته است. تا قبل از دلنوازان ديده نشدم دستمزد بازیگران سینما لو رفت نسخه چاپي ارسال به دوستان اعلام آخرين سقف دستمزد 27 بازيگر سينما در يك برنامه سيما
طنـــــــــــــــــــــــــزیم خانواده ..................***.........
ولی
دوست واقعی :همیشه شانه هایی امن برای گریه های شما دارد
دوست معمولی:حتی نام پدر ومادر شما را نمی داند
ولی
دوست واقعی: آدرس شماره تلفن خانه آنها را همیشه به همراه دارد
دوست معمولی:با جدوست واقعی:در نظافت و آشپزی به شما کمک می کند
دوست معمولی:دوست ندارد با تماس تلفتی تا مزاحم خوابش شوید
ولی
دوست واقعی:اگر با او تماس بگیرید نگران حالتان می شود
دوست معمولی:مایل است در مورد مشکلاتش با شما صحبت کند
ولی
دوست واقعی:برای رفع مشکلاتتان آغوش باز می کند وبیاری تان می شتابد
دوست معمولی:قادر نیست وقتی عاشق می شوید همراهتان بال بگشاید
ولی
دوست واقعی :برای شما بسان بالی برای عشق می شود
دوست معمولی:در کنار شما احساس همدلی نمی کند
ولی
دوست واقعی:بدون آنکه حرفی بزنید،درکتان می کند
دوست معمولی:وقتی با او اختلاف نظر پیدا میکنید ارتباط دوستانه را تمام شده تلقی می کند
ولی
دوست واقعی:می داند که هیچ اختلافی نمی تواند شما را از یکدیگر جدا کند
دوست معمولی:درد دلتان می شنود و می رود
ولی
دوست واقعی:تا زمانی سبک نشوید شما را به حال خود رها نمی کند
قدر دوست واقعی خورد را بدانید
دوستان خوبم خوش آمدید نظر یادتون نره 

ادامه مطلب
سال دهم هجرت بود و پيامبر از آخرين سفر حج خود باز مي گشت، گروه انبوهي كه تعدادشان را تا صد و بيست هزار رقم زده اند او را بدرقه مي كردند تا اين كه به پهنه بي آبي به نام غدير خم رسيدند.
نيم روز هيجدهم ذي الحجه بود كه ناگهان پيك وحي بر رسول خدا صلی الله عليه و آله نازل شد و از جانب خدا پيام آورده كه: «اي رسول آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده به گوش مردم برسان و اگر چنين نكني رسالت او را ابلاغ نكرده اي و خداوند تو را از گزند مردمان حفظ خواهد كرد» پيامبر دستور توقف دادند و همگان در آن بيابان بي آب و در زير آفتاب سوزان صحرا فرود آمدند و منبري از جهاز شتران براي پيامبر ساختند و رسول خدا بر فراز آن رفته و روي به مردم كردند. ابتدا خداي را سپاس فرموده و از بديهاي نفس اماره به او پناه جست و فرمود: اي مردم بزودي من از ميان شما رخت بر مي بندم, آنگاه مي افزايد چه كسي بر مومنين در ارزيابي مصلحت ها و شناخت و تصرف در امور سزاوارتراست همه يك سخن مي گويند خدا و پيامبرداناترند.
رسول گرامي مي فرمايد آيا من به شما از خودتان اولي و سزاوارتر.نيستم و همگان يك صدا جواب مي دهند كه چرا چنين است آنگاه فرمود: من دو چيز گرانبها در ميان شما مي گذارم يكي ثقل اكبر كه كتاب خداست و ديگري ثقل اصغر كه اهل بيت منند. مردم، بر آنان پيشي نگيريد و از آنان عقب نمانيد. آنگاه دست علي (ع) را در دست گرفت و آن قدر بالا برد كه همگان او را در كنار رسول خدا ديدند و شناختند سپس فرمود: خداوند مولاي من و من مولاي مومنان هستم و بر آنها از خودشان سزاوارترم. اي مردم هر كس كه من مولا و رهبر اويم اين علي هم مولا و رهبر اوست و اين جمله را سه بار تكرار كرد و چنين ادامه داد: پروردگارا، دوستان علي را دوست بدار و دشمنان او را خوار. خدايا علي را محور حق قرار ده و سپس فرمود: لازم است حاضران اين خبر را به غايبان برسانند. هنوز اجتماع به حال خود باقي بود كه دوباره آهنگ روح بخش وحي گوش جان محمد صلي الله عليه و آله را نواخت كه: «امروز دينتان را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما به پايان رساندم و اسلام را به عنوان دين برايتان پسنديدم» و بدين سان علي (ع) از جانب خداوند براي جانشيني پيامبر (ص) برگزيده شد.
ادامه مطلب
پاییز رو مجبور می کنم به خاطرت بهار بشه
زندگیم رو میدم برات اگه بگی دوستت دارم
به خاطر تو این دلو از همه بیزار می کنم
زندگیمو میدم برات اگه بگی دوستت دارم
بمون تا ذره ذره ی این دلو قربونیت کنم
(اگه بگی دوستت دارم)
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.
, جونت در خطره, ممکنه سرت رو ببرن،
اين اس ام اس رو براي گوسفنداي ديگه هم بفرست
, پيشاپيش عيد قربان مبارک
از فرصتي که داري
لذت ببر گوسفند عزيز، پيشاپيش فرا رسيدن
عيد قربان رو بهت تسليت مي گم
عيد قربان پيشاپيش مبارک
عيد اضحي رسم و آئين خليل آزرست بعد آن ،عيد غدير، روز ولاي حيدر است عيد قربان و پيشاپيش عيد سعيد غدير مبارک
يک شاخه گل سپيد تقديم تو باد .. رقصيدن برگ بيد تقديم تو باد .. تنها دل تنگيست سرمايه ي من .. آن هم شب پاک عيد تقديم تو باد .. عيد مبارک
.*'""*.*"'"*.
*. Eydetun
"*. Mobarak
"*.*"
Hamrah ba behtarin arezuha




ادامه مطلب
ادامه مطلب



ادامه مطلب


تو که چشم از عشق میبخشایی
هنوز هم در قطره قطره، قطرات
اشک چشــــمانـــــــت عشق تازه
و نامایان است
ای باران
من عشق را بنام تو آعاز کرده ام
ببار بر من، ببار بر دل خـســـتهٍ من
و عشق بــبـخـــــــشا بـــــر من
و بر دل من
ای باران
مرا آنگونه عاشق کن تا هر لحظه
ازاحـــــساس عشق توسرشار شوم
هر مکان بر نام تو بر وعشق تو
بـبالم تاهـمیشه
ای باران
باز هم ببار و ببار و بر من ببار
برنیستان وگلستان ودشت وصحرا ببار
بر دل عـاشــــقـــان و عـــارفـــان
وعـالـمان ببار
ای باران
ببار وهمیش ببارتا با شیرنی عشقت
همه عـشق تـــرا احســاس کنند و بر تو
مــــثـال مــن و دل مــن بــبـالــند
تا همیشه و همیشه












ادامه مطلب


دلت توي حلقه هاي موي من است.
نمي خواهي دلت را آزاد کني؟
نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم،
گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم.
دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟
شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.
تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند.
نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست.
بي سوار و بي افسار.
عنانش را خدا بريده، اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت.
ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()















ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت
5:35 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت
6:6 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت
6:0 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت
12:42 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت
12:31 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت
9:1 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت
11:12 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت
9:53 بعد از ظهر توسط مهدی| |
تحقيقات نشان داده كه فقط ۲۰% مردها عقل دارند
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت
3:56 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت
6:11 بعد از ظهر توسط مهدی| |
باران
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت
5:26 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت
5:17 بعد از ظهر توسط مهدی| |
مناظره اي عاشقانه و خواندني بین لیلی و مجنون
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت
8:31 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
7:17 بعد از ظهر توسط مهدی| |
گفتم تو شیرین منی گفتا تو فرهادی مگر؟
گفتم خرابت می شوم گفتا تو آبادی مگر؟
گفتم ندادی دل به من گفتا تو جان دادی مگر؟
گفتم فراموشم مکن گفتا تو در یادی مگر؟
گفتم خموشم سالها گفتا تو فریادی مگر؟
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
11:57 قبل از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت
7:40 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
10:27 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
8:46 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
7:25 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت
5:25 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
3:0 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت
3:32 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
8:7 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
7:55 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
7:48 بعد از ظهر توسط مهدی| |
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
3:18 بعد از ظهر توسط مهدی| |

















